جلال الدين الرومي
40
فيه ما فيه ( فارسى )
لونى دگر « 1 » كه محل وسواس و خيال گشته است . همچون زمستان از تشكل و خيال تو بر تو « 2 » افتاده است از يخ و سردى جمع گشته است خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ « * » . چه جاى اين است كه ازين پر باشند بوى نيز نيافتهاند و نشنيدهاند در همه عمر نه ايشان و نه آنها كه به ايشان تفاخر مىآورند و نه تبارك ايشان 71 كوزه است كه آن را حق تعالى « 3 » بر بعضى پرآب مىنمايد و از آنجا سيراب مىشوند و مىخورند و بر لب بعضى تهى مىنمايد ، چون در حق او چنين است ازين كوزه چه شكر گويد شكر آن كس گويد كه به وى پر مىنمايد اين كوزه . چون حق تعالى آدم را گل و آب « 4 » بساخت كه خمر طينة آدم 72 اربعين « 5 » يوما قالب او را تمام بساخت و چندين مدّت بر زمين مانده بود . ابليس عليه اللعنة فرود آمد و در قالب او رفت و در رگهاى او جمله گرديد و تماشا كرد و آن رگ و پى پرخون و اخلاط را « 6 » بديد . گفت اوه عجب نيست كه ابليس كه من در ساق عرش ديده بودم « 7 » خواهد پيدا شدن ، اگر اين نباشد عجب نيست « 8 » آن ابليس اگر هست اين باشد و السّلام عليكم « 9 » .
--> ( 1 ) . ح : ديگر ( 2 ) . ح : تو بر توى ( * ) . سورهء بقره آيهء 7 ( 3 ) . ح : كوزهاى است كه حق تعالى آن را ( 4 ) . ح : به آب و گل ( 5 ) . ح : بيده اربعين ( 6 ) . ح : پرخون را و پراخلاط را ( 7 ) . ح : كه ديده بودم كه ( 8 ) . ح : ( عجب نيست ) را ندارد ( 9 ) . ح : و السّلام عليكم برخاست .